آبی عشق
آبی عشق
شعر  _ د استان کوتاه
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
12 دی 1385

سلام دوستان . امیدوام لحظات خوشی رو در این وبلاگ سپری کنید .

از این به بعد من در این وبلاگ http://abiyeeshgh2.blogfa.com   شروع به فعالیت خواهم کرد .


5 دی 1385
عاشق نبودی تو ......

روزی که می گفتی من با تو می مانم

روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

بازنده من بودم این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم پیش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

درقبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هر گز نیآسودم

من با نفسهایم نام تو را خواندم

کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن بهر تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم

گفتم که می میرم گفتی که می دانم

باور نمی کردم هرگز جدایی را

آن آمدن با عشق این بی وفایی را


4 دی 1385
بوسه بر عکست زنم

 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است

بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند

تارموی توست اما ریشه ی عمر من است


3 دی 1385
خدا حافظ...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند. گلویم

سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش واو یک ریزو پی در پی دم

گرم گلویش را در گلویم سخت بفشارد بدین سان بشکند او سکوت مرگبارم را

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟!

گفتمش دل مال تو تنها بخند.

خنده کرد و دل زدستانم ربود.

تا به خود باز آمدم او رفته بود.

دل زدستش روی خاک افتاده بود.

جای پایش روی دل جا مانده بود.

 


1 دی 1385
وحشت تنهایی

 دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید

آی همسایه زندانی من

ضربه دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست

تا به کی باید تنها تنها

وندر این زندان زیست

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان

چه صدایی آمد ؟

ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من

پاسخی می جوید

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم


26 آذر 1385

هر چند این شعر ربطی به وبلاگ من  که یه وبلاگ عاشقانه س نداره و لی خوب که

فکر کردم دیدم این یه شعر نیست بلکه واقعیته یه واقعیت تلخ .

« آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟
- « به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !

چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟
یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !

اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت !...»
دختر ، هراس ، دلهره : « ها ؟ چی ؟ بله ! ... پری !

اهل حدود چند خیابان عقب ترم »
- «
نزدیک نانوایی سنگک ؟»... - « نه! بربری »

چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری

کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو ! بله
- « امشب بیا به خانهء آقای اکبری »

« زن هم مصیبت است ! بله ! چشم ! آمدم !
هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری ! »

از خیر او گذشت و فقط گفت :« حیف شد !
امشب برو سراغ خریدار دیگری »

دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :
«
حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟!»...


25 آذر 1385
« کوچه»

آبی عشق

بی تو می کشم بردوش کو له بار غربت را

پرسه میزنم تنها کوچه های خلوت را

خسته از دل تنگم بر می آورم آهی

بعد بی تو می خوانم شعر« کوچه» را گاهی

آه!با من ِ بی تو کوچه ها همه سردند

نیستی چه می دانی؟ با دلم چه ها کردند

ساده لوحی ام را باش هر کسی که می آید

با خودم می اندیشم: این یکی تویی شاید

کوچه ای که یادت هست ، بی عبور دلگیر است

خواب دیده ام یک شب می رسی ولی دیر است

آبی عشق


14 آذر 1385
شیشه ی دل

شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
این دل با نگاهی سرد پرپر می شود


12 آذر 1385
زندگی یعنی چه ؟؟

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است

بگذارید تا بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن

هیچ کسی نیز نگفت زندگی یعنی چه


12 آذر 1385
سبوی شکسته

شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم

همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم

چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند

کو امیدی که دگرباره هم آغوش تو گردم

لاله صبح بهارم که درین دامن صحرا

آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم

 کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی

سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم

جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم

با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم


11 آذر 1385

با اینکه این دل بی طاقت و عاشقم را شکستی اما هنوز هم برای من عزیزی

تو بگو فراموشت کنم من نیز به دلم می گویم تو را فراموش کند

اما دل من هیچگاه فراموشت نخواهد کرد عزیزم

با اینکه این چشمهای بی گناهنم را خیس کردی

اما هنوز هم در قلب من هستی ای نازنینم

تو هر چه امید و آرزو در دلم داشتم را سوزاندی

اما هنوز هم امیدوارم چون تو را دارم ای زندگی من

هنوز هم برای من بهترینی و هنوز به داشتن چنین عشقی مانند تو

افتخار میکنم

تو قلب مرا به من باز گرداندی اما قلب تو همچنان برای من است

تو به من گفتی فراموشت کنم گفتی که دیگر از من خسته و سرد شدی

اما هنوز باور ندارم و همه حرفهایت را به حساب خستگی زندگی می گذارم

تو هنوز با اینکه مرا اینهمه با حرفهایت شکنجه می دهی برایم عزیزی

دوستت دارم بیشتر از همیشه و همه کس

تو بگو لعنت به من و عشق من اما من می گویم فدای ان قلب مهربانت

و آفرین به این صداقت و پاکی ات

برای من عزیزی ای انکه با همه بی وفایی ها و بی محبتی هایت

هنوز هم در قلب من جا داری

آری با وجود تمام بی وفایی هایت بیشتر از همیشه دوستت دارم عزیزم.


29 آبان 1385
فرق منو پروانه

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

بیچاره از این سوختن عشق آموخت

فرق منو پروانه در اینست

پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت


26 آبان 1385
با تمام آرزوهایم رهایت میکنم

به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

 

با دلی لبریز از شوق صدایت میکنم

هر شب از این گوشه ی دنیا دعایت میکنم

تو دعا کردی که از من دور باشی من ولی

شکوه ی بی مهریت را با خدایت میکنم

بی حضورت روزهایم میرود من باز هم

لحظه هایم را فدای چشمهایت میکنم

باز احساس مرا بازیچه کردی نازنین

من ولی احساس خود را هم فدایت میکنم

آرزو کردی رها گردد دلم از شوق تو

با تمام آرزوهایم رهایت میکنم


20 آبان 1385
مرگ من روزی فرا خواهد رسید

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از اموج نور

در زمستان غبار آلود و دود

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها
!

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دست های فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر


خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از راه تا در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود


بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ


14 آبان 1385
آرزو

 

آرزو دارم شبی عاشق شوی.

آرزو دارم بفهمی درد را

. تلخی برخوردهای سرد را.

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

. می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی.

می رسد روزی که شبها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی


7 مهر 1385
به کجا چنین شتابان؟(شعری که خیلی خیلی دوسش دارم . )

 

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زاینجا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به  هر آن کجا که باشد بجز این سرا  سرایم

سفرت  بخیر  اما  تو  و  دوستی   خدا  را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

 به شکوفه ها به باران  برسان سلام ما را


2 مهر 1385
تبانی

هر که خوبی کرد زجرش میدهند

هر که زشتی کرد اجرش میدهند

  باستان کاران تبانی کرده اند

عشق را هم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند

عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند

نسلی از بوزینگان آدم شدند


30 شهریور 1385
درد تنهایی

              

کاش قلبم درد تنهایی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

                   


2 شهریور 1385
غم من

 

 شب سردی است و من افسرده

 راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم

قطره ای کو که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان آویزم

مثل اینست که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است


26 مرداد 1385
کاش. . .

کاش در بستر تنهایی تو

پیکرم شمع گنه می افروخت

ریشه زهد تو و حسرت من

زین گنه کاری شیرین می سوخت

کاش از شاخه سر سبز حیات

گل اندوه مرا میچیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر

شعله راز مرا میدیدی

ابر بارنده به دریا میگفت

من نبارم تو کجا دریایی

در دلش خنده کنان دریا گفت

ابر بارنده تو خود از مایی


17 مرداد 1385
بهترین باش

 

بهترین دوست اگر نیستی لا اقل بهترین دشمن باش
 غمخوارم اگر نیستی لااقل بزرگترین غمم باش
 هرچه هستی بهترین باش چون بهترینها در خاطر
می مانند
 پس در خاطرات بدم بهترین باش ای بی معرفت


15 مرداد 1385
بر ماسه ها نوشتم..

 

بر ماسه ها نوشتم دریای هستی من از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار

بر  ماسه ها  نوشتی  این  ارزوی  پاکی  است  اما  به  باد  بسپار

خیزاب تیز بالی ناز و نیاز ما را می برد پاک می کرد

بر باد رفتنی را می برد و خاک می کرد


13 مرداد 1385
در قفس....

در قفس ناله ها کردم کسی یادم نکرد

در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد

ضربه سیلی چنان از زندگی سیرم نمود

آرزوی مرگ کردم مرگ هم شادم نکرد

 

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن


10 مرداد 1385
وداع

خداحافظ برای تو چه اسان بود

ولی قلب من از این واژه هراسان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت

برای من غم تلخ جدایی داشت!!!!


8 مرداد 1385
شمع

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت ؟

گفت : ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

آبی عشق


5 مرداد 1385

 

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه سال حج نمودن،‌سفر حجاز کردن

به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن

ز مناهی ملاهی, همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن

ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن

نمیشه باورم این تویی نه این که چشمای تو نیست

تو طاقتت نبود منو ببینی با چشما ی خیس

قد تموم درد من تو داشتی کهنه مر حمی

دیروز بودی مرگ غم امروز تولد غمی

از لب قصه ساز تو مونده صدای دشمنی

سخته که باورم بشه تو همون عاشق منی

 

من و تو هر دو به یک شهر و زهم بی خبریم

هردو دنبال دل گمشده در بـه دریم

ما کـه محتاج نفسهـای همیـم آه چـرا؟

از کنار تـن یخ کرده هم می گذریـم


3 مرداد 1385
درد عشق

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

گفت آغازش سراسر بندگیست

گفتمش پایان آن را هم بگو

گفت پایانش همه شرمندگیست

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درمانی ندارد، بی دواست

گفتمش یک اندکی تسکین آن

گفت تسکینش همه سوز و فناست

 

در خم پس کوچه های زندگی آرزو گم کرده تنها می روم

در شیار روشن تاریک شب لنگ لنگان سوی فردا می روم

می روم شاید که در دشت شفق بینم آن رنگین پر خورشید را

می روم شاید به بام کهکشان بینم آن تک اختر امید را

بسته ام بار سفر از شهر خود می روم آشفته تا شهر دگر

گشته ام بیگانه با هر آشنا می روم شاید شوم بیگانه تر


1 مرداد 1385
اشک

 abiye_eshgh_2006

 

یک نظر بر آب کردم ابر باریدن گرفت

یک نظر بر یار کردم یار نالیدن گرفت

تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

 

خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی 

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

پشیمون میشدی از اینکه عشق را آفریدی

خدایا آسیان خسته به درگاه تو رو کردم

نماز عشق را آخر به خون ِ دل وضو کردم

دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنها

بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
 

 

زندگی گل زردی است به نام غم

فریاد بلندی است به نام آه

آینه شکسته به نام دل

مروارید طلایی است به نام اشک

 


31 تیر 1385
عمر تباه

 

 

  گفتم: ای پیر جهان دیده بگو ...
از چه تا گشته، بدین سان کمرت!؟
مادرت زاد، به این صورت زشت!؟..
یا که ارثی است تو را، از پدرت!؟
***
ناله سر داد: که فرزند ... مپرس
سرگذشت منِ افسانه پرست
آسمان داند و دستم، که چسان
کمرم تا شد و تا خورده شکست!
***
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسمت دیدم...
فقر و بدبختی خود، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم!
***
تَن من یخ زده در قبر سکوت!
دلم آتش زده از سوزش تب!
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
***
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات، به من لج کردند ...
تا رَهِ چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند


31 تیر 1385
گلایه

 abiye_eshgh_2006

آب میخواهم سرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم میدهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

از غم نامردمی پشتم شکست

دشنه نامرد ب